تبليغاتX
معراج



نویسنده : فاطمه محمودیان ; ساعت 4:23 بعد از ظهر روز یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

 

*شکوفه های صورتی، هدیه مهربونیات

دار و ندارم یه دله ،اونم فدای خنده هات

 

 

 

*من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

 

 

*فقط عشق من را ببین و برو

تو مرگ دلم را ببین و برو

 

 

 

*خلاصه همه رنج های ما این است

پرنده ای که دل آورده بود دل بردست

 

 

 





نویسنده : فاطمه محمودیان ; ساعت 10:43 بعد از ظهر روز چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

 

این روزا شرشر بارون بالا گرفته...

آدمای خوبم کم نیستن!

در عوض دلای شکسته زیادن!

دلای بی قرار...

من این حوالی دلی و می شناسم که ...

 

به هر کجا سرکشیده اما گشایش ندیده!

واسش بیاین دعا کنیم...

خدا خدا خدا کنیم!

بیاین همه صف بکشیم...

تصویر یک دف بکشیم...

شاید یه روز همین روزا ...

باقیشو می دونین شما...

فقط کمی دعا کنین...

نه کم زیاد دعا کنین!

با هر دعا هزار هزار حاجت و مستجاب کنین!

 





نویسنده : فاطمه محمودیان ; ساعت 11:45 بعد از ظهر روز سه شنبه یکم اردیبهشت 1388

 

کم کم

 

 دلم

 

برای خودم

 

 

      تنگ می شود...

 





نویسنده : فاطمه محمودیان ; ساعت 9:46 بعد از ظهر روز یکشنبه سی ام فروردین 1388

-دل بهادر از مرگ می ترسی؟

-نه استاد،لحظه مرگ من پیش از دنیا آمدنم نوشته شده، من زمانی می میرم که کارم در این

 کالبد تمام و روحم آماده پرواز شود...

 

                                                          ایزابل آلنده

 





نویسنده : فاطمه محمودیان ; ساعت 10:25 بعد از ظهر روز سه شنبه هجدهم فروردین 1388

 

می خواستم یه مدت به این وبلاگ بیچاره و خوانندگان طفلک استراحت بدم وننویسم اما نشد!

امروز جشن چشمام بود...

دلم نیومد شما رو دعوت نکنم.

بیاین ولی با یه بغل گوش شنوا...

بیاین ولی با یه دنیا دعا...

بیاین اما با یه دل دریایی...

بیاین با یه کوله همدردی...

بیاین...

شما تشریف بیارین بی ولی و اما!

قدمتون رو چشم!

نشونی:

کنج دل فاطیما-سپرده به دست باد مسافر به مقصد نا کجا آباد...

به امید رسیدن به نشونی مستقیم تا خود خدا...





نویسنده : فاطمه محمودیان ; ساعت 11:50 بعد از ظهر روز جمعه چهاردهم فروردین 1388

 

به من مومن نگو وقتی که حتی

واسه یک لحظه هم عاشق نبودم!

 

                                         افشین یداللهی





نویسنده : فاطمه محمودیان ; ساعت 0:15 قبل از ظهر روز پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388

 

ورود ممنوع!

خبر رسیده که شما هنوز صورت حساب سال قبل را پرداخت نکرده اید!

.

.

.

.

باز هم دیر شد!

یادم نبود چند روزی هست وارد سال نو شده ایم!

چه راحت!

بی صاف کردن بدهی های گذشته باز هم از نو روزیمان می دهد!

عجب صبری خدا دارد!

 

 





نویسنده : فاطمه محمودیان ; ساعت 7:40 بعد از ظهر روز یکشنبه نهم فروردین 1388

اگر تمام رازهای زندگی را حل کنی آن وقت مشتاق مرگ

می شوی، زیرا مرگ تنها رازی دیگر از رازهای زندگی است.

 

                                                    جبران خلیل جبران





نویسنده : فاطمه محمودیان ; ساعت 6:36 بعد از ظهر روز جمعه هفتم فروردین 1388

 

عیب از کجاست؟غیبت او بی دلیل نیست

چون ذاتا آفتاب ، به مردم بخیل نیست

ما فرع خاک پای تو هستیم -ای حبیب!-

خاکی که سر به سجده نیارد،اصیل نیست

باید میان کوره بسوزد که گل کند

دل تا میان شعله نیفتد ، خلیل نیست

جایی که جای پای عروج محمد(ص) است

راهی برای پر زدن جبرئیل نیست

بعد از دو نیم کردن دل، پا بر آن گذار

این سینه کمتر از وسط رود نیل نیست

 

                                                   رضا جعفری





نویسنده : فاطمه محمودیان ; ساعت 2:31 بعد از ظهر روز چهارشنبه پنجم فروردین 1388

 

نمی دونم شما سهیل فاطمی و می شناسین یا نه!

نویسنده صفحه ی سلام مجله چلچراغ.

یه زمانی چلچراغ و می خریدم فقط به خاطر علیک گفتن به سلام های ناب سهیل فاطمی!

تا زمانی که دیدم انگاری این صفحه پریده!

کجا نمی دونم!

اگه ازش خبری پیدا کردین بگین که دوباره برم و چلچراغ و از میون هزارتا نشریه ی جورواجور

 بکشم بیرون!

دلم میخواد به یاد اون روزا چلچراغای قدیمیو تر تمیز کنم و با شما خاطرات سلام و مرور کنم.

.

.

.

.

.

بیاین ما هم با سهیل فاطمی سلام کنیم:

 

سلام ترانه های زخمی فراموش شده در این واسوخت ها و نفرین نامه های مد روز.

در این تهوع ادواری معشوق از عشق هایی که به سرگرمی پهلو می زند دیگر.پخش را روشن

می کند،می خواند،می پرسد شاید،پس شب آفتابی کجاست؟

و من فکر می کنم زندگی گاهی ترجمه درد است.

آدم خودش را مهمان یادش به خیر کند باز؟

آن جاهل خسته کف خیابان که تمام عمر گرفتار یک صداقت تباه کننده بود ، روزی تمام

 داشته هایش را کنار کوچه ای که الهام شعری بود لابد،در مهتاب شبی یا شب آفتابی شاید،

به لبه برنده چاقویی باخت و بر سر حفظ ناموسی معامله کرد.

سلام به لبخند تو نورسیده که از این سطور و آن کار و ماجرا خنده ات می گیرد.

ناموس، کی یک شوخی دم دستی شد راستی؟

کجای این سرسام، واژه های مقدس پارین و پیرارین را لطیفه های یومیه کرد؟

کسی برایم کتاب لغتی بخرد یا مترجمی استخدام کند برایم.

ما به مفاهیم نیاز داریم به همزبانی و در زبانی که ناموس یعنی "امل نباش عزیز"،

همزبانی یعنی ،مجلس ختم ، یعنی تنگ سینه قبرستون.

اسمش اکبر بود و گم بود در لا به لای زندگی.

سلام اکبر زخم، اکبر اصول کهنه اما کمی عزیز.

یک روز که شنید در محله ای خواهرش از مردان سر گذر چیزهایی شنیده که به عرق نشسته

 از شرم،تتمه غیرت سال های نه چندان دور جوانی را جمع کرده بود به همتی دوباره و...

و کنار یک کوچه خلوت چیزی شد شبیه خداحافظی، شبیه خدا رحمتش کند ،شبیه...نون پایان

 شاید.

در این معامله او در تراژدی امروز بازنده بود اما با این حساب های سرانگشتی سخیف روزانه

 هم که بخواهی متر کنی این قواره را او باخت تا چیزهای مهم تری برنده باشد.

حالا تو باز بخند نورسیده،خنده بر هر درد بی درمان دواست اگر خودش دردی تازه نشود

فقط!...